سيد محمد باقر برقعى

3725

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

يادگار مردان باصفا چون شبنم صبح بهارانيم ما * چون زلالِ قطره‌هاى پاكِ بارانيم ما چون فلق گيسوى شب را ما پريشان مىكنيم * روشنىبخشِ ميان جمع يارانيم ما گُلشن خويم ندارد خارى از آشفتگى * گلستانى بىخزان در روزگارانيم ما گرچه از بحرِ مروّت برنيامد گوهرى * ليكن از انبوه مردان يادگارانيم ما جان به كف دارم كه تا در عاشقى قربان كنم * سرگروهِ عاشقان و جان‌نثارانيم ما مستىِ ما را كجا اين باده‌ها شايان بود * ساقيا در زمرهء خمخانه‌دارانيم ما مست آن جامم كه در روز ازل نوشيده‌ام * زين سبب برتر ز جمعِ هوشيارانيم ما هركسى در عشق دلدارى قرارش مىرود * سرخوش از عشق الهى ، بىقرارانيم ما نقش عشق مىرسد آوازِ دوست ، دم‌به‌دم از هر كران * مُرغك دل پرطپش ، باز بود نغمه‌خوان باد به دوش آورد ، همرهِ مرغِ چمن * بوىِ وصالِ حبيبِ ، از طرفِ گلستان باز خمارم شكست ، چون شكنِ زلفِ يار * از خُم چشمِ نگار ، باده خورم بىامان ديدهء پروين ببند ، ماهِ تمام آمده‌ست * نورِ منيرش دهد ، جلوه به هفت آسمان جامهء شب را بسوز ، وقت سماع دل است * باده ز جانانه گير ، جام ز جانان ستان پردهء تقدير شد ، رنگ ز نقش وصال * دستِ قَدَر مىدهد ، قَدر به بخت جوان رفت شب هجر و غم ، آمده روزِ وصال * تا درِ كاخ ابد ، بادهء وصلم چشان ساقىِ مجلس بيا ، باده دمادم بيار * شايد اگر صبح شد ، باز نيايد زمان بىتو و بىما و من ، باز بهاران شود * نيك غنيمت شمار ، لحظهء عمر گران دلِ پنجره . . . كسى از پنجرهء كوچك من نفس سرد جدايى ، ها ، كرد كسى انگار مرا مىخواهد كه به تاريكى شبها ببرد